سامانسامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

سامان،هدیه الهی

دیگه زود به زود میام

1391/4/5 2:07
نویسنده : مامان وحیده
248 بازدید
اشتراک گذاری

104843.gif

سلام نورچشمم

پسرم خوبی خوشی سلامتی دوستان وبلاگی من چطورن

ببخشید که دیر اومدم اما حالا که اومدم با دست پر اومدم.


اول از همه روز مرد رو به پدر عزیزتر ازجانم وشوهر فداکار

ومهربانم ومرد کوچک خونمون سامان خان ومردای کوچک

وبزرگ وبلاگی تبریک می گم.


ببخشید که الان تبریک می گم وقتی می خواستم این پست

تبریک روز مرد رو بذارم،تو کوچه مون برای گازکانال کشی می کردن

(به قول مامان امیر علی داریم با کلاس می شیم دیگه)

که می زنه وسیم تلفن رو با بیل مکانیکی قطع می کنن افسوس

یه هفته ای طول کشید تا این خرابکاریها رو درست کنن بازم

جای شکرش باقییه ما که فکرمی کردیم بیشتر از این طول می کشهنیشخند.

 

 

 

خوب حالاسرتون رو درد نیارم بعد از این برنامه هم همسر

گرامی 10 روزی می شد که نبودن ما هم خونه مامان جون بودیم

واونجا هم که دسترسی به نت نداشتیم .

ودلیل آخریش هم که یا نت قطع بود یا قطع ووصل می شد.

اما حالا اومدیم که پیشتون باشیم.


پیشاپیش روز جانباز وامروز رو که روز پاسدار هست

رو به بابایگلم که خیلی خیلی دوسش دارم رو تبریک می گم.

خوب از پسرگلم بگم که کم کم داشت یادم می رفتنیشخند

قراره فردا ببریمش واکسن چها ر ماهگیشو بزنیم ، در اصل

باید امروزمی بردیمش که از طرف سپاه به یکی از روستاهای

بافق دعوتمون کرده بودن که دیگه نتونستیم بریم.

خوب از اونجا بگم من که زیاد از برنامه هاشون فیضی

نبردم همش درگیر آقازاده بودم یا در حال شیر دادن بودیم یا

شما رو گذاشته بودیم توی چادر ودر حال تاب دادن بودیم

آخر سر هم شما رو دادم به آقاجون که برم تو مسابقه تیر اندازی

یه تیری در وکنیم که یه کار مفیدی کرده باشیم تا اومد که نوبتم

بشه آقاجون زنگ زد که داره سامان گریه می کنه ما هم ازخیرش

گذشتیم ورفتیم پیش پسر گلمون وگفتیم کار مفید ما اینهنیشخند.

روهم رفته خوب بود ما هم به خاطر بابام به یه نوایی رسیدیم.

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (13)

مامان امیر علی
5 تیر 91 1:53
به چه نوایی؟



از این بافق رفتیم بیرونو یه ناهار مفتی زدیم.
مامان امیر علی
5 تیر 91 1:54
اتفاقا همین الان داشتم میومدم بهت فحش بدم
که شانس آوردی و یه نیمچه پستی گذاشتی


مامان امیر علی
5 تیر 91 1:54
برای چی دیگه زود زود نمیای؟



اشتب شد.
مامان امیر علی
5 تیر 91 1:55
سامان خوبه؟
بزرگش کردی؟
ایشالا واکسنش بدون درد باشه


فعلا با قطره ارومه
مامان امیر علی
5 تیر 91 1:56
آقا یه راست میگفتی بابام جانباز و پاسداره.این حرفا دیگه چیه؟
میخوای ما رو بپیچونی


چرا تو به بابای جانباز15 درصدت تبریک نگفتی.میخوای ریا نشه
مامان امیر علی
5 تیر 91 1:57
امروز از تو کوچه مامانت اینا رد شدم،در خونشون بسته بود،تعجب کردم.چرا؟



اخه نبودیم رفته بودیم سید اباد
مامان امیر علی
5 تیر 91 1:58
بابای سامان کجا بوده تو اون 10 روز؟چشمم روشن.
میخواد بالا سرت هوو بیاره؟


ماموریت بوده


مامان امیر علی
5 تیر 91 1:58
چنتا شد کامنتا؟
باید بیای 2 برابرشو بزاری برام تو وبلاگم


چشم..اگه رسیدم یه سری بهت میزنم
مامان امیر علی
5 تیر 91 1:59
راسی 19 عروسیه نفیسه اس.میاین؟


اره. اگه سامی بذاره
مامان امیر علی
5 تیر 91 2:00
راسی از خونه های ما چه خبر؟بزرگ شدن؟


اره چند روز دیگه بهتون میگن که بیاین تحویل بگیرین
مامان امیرعلی
5 تیر 91 13:25
وای این دیگه چه قالبیه.اَه یکی دیگه بزار.



باباش گذاشته..واسه این که دلش نشکنه یه چند روزی باشه بعد ور میدارم
مامان رها
10 تیر 91 8:46
سلام خانم چه عجب اومدی وقتی میای ما رو فراموش نکن دیگه
حسودیمون شد



چشم عزیز دلم
مامان آرینا موفرفری
14 تیر 91 23:31
به لطف شما دوست عزیز آرینا در مسابقه نفر دوم شد .ممنون که به دخترم آرینا رای دادین.لطف شما فراموش نشدنی ست.